هلیا جون ، نفس مامان و باباهلیا جون ، نفس مامان و بابا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

***هلیا جون ، نفس مامان و بابا***

ده ماهگی قند عسلم

1393/9/9 0:25
نویسنده : مامان و بابا
1,214 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام عزیز دلم ، عشق مامان نه ماهگی و ده ماهگیت مبارک نفسم .

واسه نه ماهگیت نشد که بیام و بنویسم گلم ، خودت مامانی رو ببخش . یک سالگی وبلاگت هم مبارک  ، یک سالی که یه عالمه دوستای خوب پیدا کردیم ، دوستایی که توی خوشی و ناخوشی همراهمون بودن و هیچ وقت تنهامون نذاشتن . 12 آبان امسال مصادف بود با تاسوعا و واسه همین پست نذاشتم .

سلام دوستای خوبم ،خیلی دلم براتون تنگ شده بود  میدونم که شما هم دلتنگ ما بودین خندونک

راستش چندوقتی بود که همه چی قاطی شده بود یه روز صبح که بیدار شدیم دیدیم اوااااااااااااااااااااااااااا کوچه مون شده این شکلی

بعدش تلفنمون قطع شد و وقتی وصل شد اینترنتمون قطع شد . راستش از پارسال که اینترنت نا محدود گرفتیم 1سال داشتیم و نمیدونستیم واسه اینترنت حجمی کدوم شرکت خوبه و یه دوری که زدیم موفق نشدیم بفهمیم و دوباره مستقیما از شرکت مخابرات گرفتیم .

جونم براتون بگه اینترنت وصل شدو دوباره خط تلفن قطع شد و خط یه بنده خدایی افتاده بود روی خط ما . تا سه روز فقط میگفتیم ، خانوم ، آقا ، عزیزم اشتباه گرفتی .  تا اینکه بالاخره چند روز پیش درست شد و ما هم تونستیم به دیدار دوستامون بریم .

حالا بگم از روزای اول محرم .

عزیز دل مامان شبای ده اول  محرم هر شب میرفتیم فاطمیه  ، به جز چند شبی که بارون میومد . شما کلا توی بغلم بودی و با هم سرپا مجلس رو دنبال میکردیم. از این  که یه عالمه بچه میدیدی خیلی ذوق میکردی ولی همین که یکی شون کنارت مینشست که باهات بازی  کنه جیغ میزدی و میپریدی بغلم .

واسه مراسم شیر خوارگان حسینی یعنی 3 آبان زمانی که 8 ماه و 27 روزت بود رفتیم امامزاده عبدا... خیلی شلوغ بود و حسابی هم گرم . شما از همون اول مراسم بنای ناسازگاری رو گذاشتی تا جایی که خادمی که کنارمون وایستاده بود همه لباس هات رو در آورد . تا آروم شدی . اونایی که کنارمون بودن بچه هاشون کاپشن و پتو و یه عالمه لباس داشتن ولی شما

خودت قضاوت کن عزیزم

3-4 ساعتی که اونجا بودیم سرپا وایستادیم حتی زمانی که خواب بودی .

مراسم که تموم شد . اومدیم بیرون و به همراه بابایی رفتیم نمایشگاهی که توی ممحوطه امامزاده بر پا شده بود خیلی قشنگ بود .

بعد از دهه محرم سرما خوردی  و مریض شدی ، شب تاسوعا خونه مادر شوهر عمه لیلا دعوت بودیم و اونجا دلسا (دختر خواهر شوهر  عمه ) اسهال شده بود که ویروسش به شما هم منتقل شد . بعد از دهه محرم مریض داری ما شروع شد ، خیلی بی حال بودی مامانی اصلا هم غذا نمیخوردی . آبریزش بینی داشتی و کلا از غذا افتاده بودی . بردیمت دکتر و آقای دکتر گفت سینه و گلوش صافه صافه . هیچ دارویی نمیخواد . ویروس فقط به دستگاه گوارشش آسیب زده فقط دیفن و استامینوفن داد . وقتی به آقای دکتر  گفتم غذا نمیخوره و میتونم سرلاک بهش بدم گفت آره خیلی هم خوبه . واسه ت گرفتیم ولی اصلا دوست نداری . یه سر شیشه داری که پاره ش کردی غذاهایی رو که نمیخوری یه خرده رقیقش میکنم میزیم توش تا تهش میخوری . فزنی ، شیر برنج همه رو اینجوری میخوری نفسم .

سرفه هات ادامه داشت ولی اسهالت خوب شد . به کمک چهار تخم سرفه هات هم خوب شد و خداروشکر غذاخوردنت هم بهتر شده عاش ماکرونی و عدس پلویی . سیب زمینی سرخ کرده هم خیلی خوب میخوری .

دوست داری همیشه کنارت بشینم وقی هستم خیلی خوب با عروسکات بازی میکنی ولی به محض اینکه از کنارت برم جیغ میزنی ، گریه میکنی و میای پاهام رو میچسبی و دوباره برمیگردیم سر خونه اول

از پیشرفت هات بگم که از اول نه ماهگی وقتی بخاری رو شناختی فقط نگاهش میکنی و میگی داخ

18 آبان وقی 9 ماه و 10  روزه بودی اولین قدم رو به تنهایی برداشتی .سه روز  بعدش یعنی 21م بعد از دوقدم افتادی و 24م 6-7 قدم رو اومدی حالا هم که واسه خودت خانومی شدی سه متری راه میری ، اینقده با احتیاط گام برمیداری که نگو کلی هم ذوق میکنی و واسه خودت دست میزنی و ما رو نگاه میکنی .روز جمعه وقتی آخرین روز از ده ماهگیت رو پشت سر میذاشتی به تنهایی و بدون کمک کسی از وسط اتاق رو.ی دوپا وایستادی و شروع کردی به راه رفتن . الهی دورت بگردم

23م آبان تب خیلی بدی کردی تا صبح بیدار بودیم تا اینکه بالاخره تبت اومد پایین . بعد اون روز خیلی منتظر سومین دندونت بودم ولی نمی اومد تا اینکه 29 آبان وقتی 9 ماه و 21 روزه بودی سومین مروارید خوشگلت هم در اومد.و چهارمین مروارید نازت چهارشنبه 5 آذر در 9 ماه و 27 روزگیت مهمون اون لثه های قشنگت شد .

چند وقته که هر وقت میخوای بابایی رو صدا کنی میگی بَبی جالبه به منم میگی اَبی

عروسک هات رو خیلی خوب میشناسی و هرکدوم رو که ازت بخواهیم سریع نگاهش میکنی و  میری سراغش

یه روز رفته بودم حموم وقتی اومدم دیدم بابایی اسم یکی از عروسک هات رو گذاشته خاتون !!!!!!!!!!!!!!

گفتم همه بچه ها خ رو از همه دیرتر یاد میگیرن یه اسم آسون تر میذاشتی خب .

جالبه هیچکدوم از عروسکات رو به اسم صدا نمیزنی ولی خاتون همچین صدامیکنی که بیا و ببین . الهی قربونت برم به خاتون میگی خخخخخااااااااااااااا

اینم یه عکس ناز از عروسک من با عروسکاش.

به ترتیب از سمت آقا گاوه : گاوی-شادی-قورقوری-حسن کچل-نازی که بغل خودته-اسکندر-گلنار-خاتون

جمعه بهت یاد دادم که ببعی میگه ب َ  ب َ خیلی زود یا گرفتی و هر وقت ازت میپرسم مامانی ببعی چی میگه خیلی ناز میگی ب َ ب َ

دس دسی رو هم خیلی دوس داری و هروقت یه آهنگی پخش میشه من و بابایی رو نگاه میکنی و میگی

د َ د َ

اینم یه عکس داغ از دیشب که داری غذا میخوری ، ولی بعد از غذا خوردن مستقیم رفتیم توی حموم

هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 10 ماه سن دارد :.

عکس های هلیا و پاییز در ادامه مطلب

پاییز

هلیا جون

هلیا جون

هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 9 ماه و 15 روز سن دارد :.

هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 9 ماه و 22 روز سن دارد :.

من و بابایی عاشق این عکس آخری هستیم نفسم . یه برنامه تلویزیونی هست به نام بعضی ها . اون روز گفت از خندیدنتون واسه مون عکس بفرستین تا واسه تیتراژ برنامه استفاده کنیم .ما هم اینو فرستادیم

راستی گلم ژاکتت رو خودم بافتم ، از بس هوا سرده همیشه تنته ، چه توی خونه چه بیرون . دوستایی که بافتنی بلدین قسمت بالاش رو دندان موشی کار کردم پایینش رو پنجه کلاغی

خدا رو شکر بالاخره این پست هم تموم شد بابایی که از سر کار برگرده و ببینه کلی ذوق میکنه ، چند وقته میگه چرا وب دخترم رو به روز نمیکنی . تا الآن 5 بار به این مرحله رسیدم و هربار هم موزیلا قاطی کرد و مجبور شدم صفحه رو ببندم تا اینکه دیشب کلا قاطی کرده بود تا ساعت یک هم بیدار بودم ولی نشد ، بابایی امرو.ز قبل از اینکه بره سرکار واسه مون درست کرد. مرسیییییییییییییییییییی بابایی.

این چرکنویس هم فعال و غیر فعالش هیچ فرقی نمیکنه هیچچی توش نیست.

 

پسندها (9)

نظرات (17)

مهزاد مامان عرفان
9 آذر 93 14:24
عزيزم سلام ماماني گل هنرمند 10 ماهگي هليل جون مبارك. ماماني ماشالله هزارماشالله . دخملمون چه زود راه رفته. عزيزم خيلي جگر شده هليا جون. ماماني دستت درد نكنه با اينهمه گرفتاري و بدبياري بروز كردي. خيلي لذت بردم. واقعا ژاكت قشنگي بافتي من براي عرفان يه سرهم شروع كردم اما بخاطر مشكل دستم نيمه مونده. خدا كنه دستم زودي خوب بشه و بافتنيشو تموم كنم
مامان و بابا
پاسخ
سلام به روی ماهت عزیزم، مرسی. توی راه رفتنش ما اصلا کمکش نکردیم آخه خیلی زود بود ولی خودش راه افتاد. لطف داری گلم. بافتنی خیلی خوبه ولی اگه این بچه ها بذارن. مامانی هنوز دستت خوب نشده؟ چرا اینقدر طولانی شد؟ عرفان جونم ببوس عزیزم، سرهمیش رو بفرست واسه ش تموم کنم مهزادجون
سارا مامانيه آيلين
10 آذر 93 1:38
ده ماهگيت مبارك قند عسل واي ماماني چه جيگري شده اين دخملت چه خنده نازي ماشالا
مامان و بابا
پاسخ
مرسییییییی خاله جونچشای نازت قشنگ میبینه گلم، آیلین ناز خاله رو حسابی ببوسش مامانی. خیلی دوستون دارم
نوشین
10 آذر 93 9:20
سلام به عزیزای دلم قربونه این دخملی قشنگ برم که خالش خیلی دوسش داره 10 ماهگیشم مبارک .قربونه اون خندهاش میبوسمتون
مامان و بابا
پاسخ
سلام به روی ماهت خواهری،خدا نکنه. ممنون نوشین جونم، ما هم یه عالمه بووووووووووووس واسه خواهری و خواهرزاده گل خودم
مامان خانمی
10 آذر 93 10:13
سلام عزیزم انشالله همیشه خودتو و هلیا جون و باباییش شاد و سلامت باشین و در کنار هم روزهای خوبی داشته باشین راستش نمیدونم چرا تا عکس هلیا جون رو دیدم یاد اولین روزی افتادم که دنیا اومده بود و اونموقع محمدسجاد توی دلم بود و آرزو میکردم که زودتر به دنیا بیاد یادش بخیر
مامان و بابا
پاسخ
سلام مامان خانمی جونم، ان شاا... گلم. همچنین شما،چه روزایی بود چقد استرس داشتم فقط خاطره ش مونده محمدسجاد جون رو ببوسش مامانی،وبلاگ جدید مبارک گلم
مامان دلنیا
10 آذر 93 14:34
ده ماهگیت مبارک عزیزدلم. هزار ماشالله خیلی خوردنی شدی فدات بشم قربون اون چشای نازت. میخورمتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عسلممممممممممممممممم
مامان و بابا
پاسخ
مرسییییییی خاله جون، قربونت برم عزیزم که اینقدر ماهی خدا نکنه خواهری دلنیا عسلی رو بچلونش حسابی
مامان فرخنده
11 آذر 93 7:33
واي چقدر هليا جونم خانم شدي ولي شيطوني از اون چشهاي نازت ميباره ماماني چقدر اسم عروسكاش سخته اين همه اسم واقعا چرا اينقدر سخت ولي قربون هليا بشم كه از اسم خاتون خوشش اومده ماماني هنرمند بوديهااااااااااااا ما خبر نداشتيم ژاكت خوشگلي شده عكس آخري هم كه بينظيره موش موشي با اون دندونهاي خوشگلت
مامان و بابا
پاسخ
خیلی فضوله فرخنده جونم بعضی وقتها نمیدونم بخندمیا گریه کنمنمیدونم واا... هنوز نصف عروسكاش بی اسم موندن هیچ اسمی به ذهنمون نمیرسه،کمکون کن خواهری قابل شمارو نداره گلم.عاشق اون عکسم به خدا
•♥مامان متین♥•
12 آذر 93 13:19
سلام دوستم خوبی؟ ماشالا ب دخملی شیرینتون...ای جووووووون عزاداریتون قبول خخخخخخخخاااااااتون خانومی....خخخخخخ نازی گلی غذاخوردنشو...ج.ووونم عکس کوچه کنده شده خیلی جالب بود..ایول..ان شالله اینترنتتون مستدام باشه عالی بود...دخمل گلی رو ببوس
مامان و بابا
پاسخ
سلام پرنیان جونم، ممنون خوبیم شما کجایی نیستی چند وقته،دلتنگتونیم.قبول حق گلم. عزاداری شما هم قبول باشه ان شاا... از غذا خوردن نگو که هر سری با کلی ادا باید غذایی بخوره،یه روز با کفگیر یه روز با ملاقه یه روزم با قابلمه کوچه نبود که مصیبت بود، هر 35 سال یه بار ایزوگام دور لوله های نفت رو عوض میکنن از قضا خط نفت هم از جلوی خونه ما رد شده،به ارتفاع 4 متر کنده بودن
هدی (مامان آرش)
12 آذر 93 16:21
سلام عزیزم.چه عجب اومدی.خیلی وقت بود نبودی.همیشه به وبت سر میزدم. ده ماهگیه هلیا جونم مبارک باشه.ایشالا تولدش. اون عکس آخریشم خیلی قشنگه. ژاکتشم خوشگله.من خیلی بافتنی دوس دارم.ولی نه بلدم نه وقتشو دارم. همیشه خوش باشین.
مامان و بابا
پاسخ
شرمنده ام به خدا،منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. ممنون هدی جون ایشاا... چشای نازت قشنگ میبینه گلم خودم بهت یاد میدم عزیزم، بذار هلیا یه خرده بزرگتر شه مخلص خواهری خودم هم هستم همچنین شما عزیزم
نوشین
12 آذر 93 18:28
خدا نکنه عزیزم بلاخره نگرانی کمی هست گلم توکل به خدا انشاا.. هر چی خیره بشه ممنونم که به یادم بودی هلیا نفس خاله رو ببوس
مامان و بابا
پاسخ
دوران حاملگی پره از استرس و اضطراب. منو یادته چه حرصی میخوردم سر دنیا اومدن هلیا. ولی تو رو خدا زیاد فکر نکن ایشاا... همه چی به خوبی و خوشی سپری میشه ایشاا... نی نی صحیح و سالم دنیا میاد عزیزم
سمیرا
13 آذر 93 11:25
ده ماهگیت مبارک باشه خوشگل خانم ماشالا به دخمل ناز بووووووس واسه هلیا جون
مامان و بابا
پاسخ
ممنون دوست گلم، سامیار جونم رو ببوس از طرف من عزیز دلم، ماشاا... سامیار جونی خیلی نازه
مامان مهدیه
13 آذر 93 11:59
الللللللللللللللهی . فدای این غذا خوردنت
مامان و بابا
پاسخ
خدانکنه عزیزم
مامانی
14 آذر 93 18:06
سلام عزیزم خوبی؟منم یکی از قل هام دخترالهی مثل هلیا خوشگل وناز باشه خدابرات نگهش داره...مامان هلیا برای ماهم دعا کن چون روزای خیییییییییییلی سختی رو میگذرونم خیلی سخت
مامان و بابا
پاسخ
ایشاا... گلم،چشای نازت قشنگ میبینه دوست خوبم. ممنون ایشاا... که این روزها رو هم به خوبی و خوشی میگذرونی عزیزم
جغجغه خبرنگار
15 آذر 93 7:39
سلام با افتخار لینکیدیم ممنون از حضور گرمتون مامان هلیای نازنینم
مامان و بابا
پاسخ
ممنون دوست گلم،خواهش میکنم حتما بازم میام خیلی وبلاگ قشنگی دارین.
مامان بردیا
22 آذر 93 11:57
ای جان نفس خانم چقدر بزرگ شدی ماشالله انشالله همیشه سالم باشی و هیچ وقت مریض نشی خاله جون
مامان و بابا
پاسخ
ایشاا... عزیزم،ممنون از اینکه اومدی دوست گلم بردیا جون رو میلیون تا ببوسین
مامان بهراد
24 آذر 93 10:22
ده ماهگیت مبارک عزیزم. را افتادنت هم خیلی خیلی مبارک بهرادی هم سرماخورده
مامان و بابا
پاسخ
ممنون گلم ، ایشاا... که بهرادی هم زود زود خوب میشه . بهراد جون رو از طرف من ببوسین عزیزم
مامان اعظم
2 دی 93 13:21
سلام ... خدا به سلامتی براتون حفظش کنه و کامل و صالح رشد کنه و باعث افتخار همه بشه .
مامان و بابا
پاسخ
سلام ، ممنون عزیزم, ان شاا...
مریم
11 بهمن 93 20:48
بامزه هستی