ده ماهگی قند عسلم
سلام عزیز دلم ، عشق مامان نه ماهگی و ده ماهگیت مبارک نفسم .
واسه نه ماهگیت نشد که بیام و بنویسم گلم ، خودت مامانی رو ببخش . یک سالگی وبلاگت هم مبارک ، یک سالی که یه عالمه دوستای خوب پیدا کردیم ، دوستایی که توی خوشی و ناخوشی همراهمون بودن و هیچ وقت تنهامون نذاشتن . 12 آبان امسال مصادف بود با تاسوعا و واسه همین پست نذاشتم .
سلام دوستای خوبم ،خیلی دلم براتون تنگ شده بود میدونم که شما هم دلتنگ ما بودین 
راستش چندوقتی بود که همه چی قاطی شده بود یه روز صبح که بیدار شدیم دیدیم اوااااااااااااااااااااااااااا کوچه مون شده این شکلی

بعدش تلفنمون قطع شد و وقتی وصل شد اینترنتمون قطع شد . راستش از پارسال که اینترنت نا محدود گرفتیم 1سال داشتیم و نمیدونستیم واسه اینترنت حجمی کدوم شرکت خوبه و یه دوری که زدیم موفق نشدیم بفهمیم و دوباره مستقیما از شرکت مخابرات گرفتیم .
جونم براتون بگه اینترنت وصل شدو دوباره خط تلفن قطع شد و خط یه بنده خدایی افتاده بود روی خط ما . تا سه روز فقط میگفتیم ، خانوم ، آقا ، عزیزم اشتباه گرفتی . تا اینکه بالاخره چند روز پیش درست شد و ما هم تونستیم به دیدار دوستامون بریم .
حالا بگم از روزای اول محرم .
عزیز دل مامان شبای ده اول محرم هر شب میرفتیم فاطمیه ، به جز چند شبی که بارون میومد . شما کلا توی بغلم بودی و با هم سرپا مجلس رو دنبال میکردیم. از این که یه عالمه بچه میدیدی خیلی ذوق میکردی ولی همین که یکی شون کنارت مینشست که باهات بازی کنه جیغ میزدی و میپریدی بغلم .
واسه مراسم شیر خوارگان حسینی یعنی 3 آبان زمانی که 8 ماه و 27 روزت بود رفتیم امامزاده عبدا... خیلی شلوغ بود و حسابی هم گرم . شما از همون اول مراسم بنای ناسازگاری رو گذاشتی تا جایی که خادمی که کنارمون وایستاده بود همه لباس هات رو در آورد . تا آروم شدی . اونایی که کنارمون بودن بچه هاشون کاپشن و پتو و یه عالمه لباس داشتن ولی شما
خودت قضاوت کن عزیزم

3-4 ساعتی که اونجا بودیم سرپا وایستادیم حتی زمانی که خواب بودی .


مراسم که تموم شد . اومدیم بیرون و به همراه بابایی رفتیم نمایشگاهی که توی ممحوطه امامزاده بر پا شده بود خیلی قشنگ بود .
بعد از دهه محرم سرما خوردی و مریض شدی ، شب تاسوعا خونه مادر شوهر عمه لیلا دعوت بودیم و اونجا دلسا (دختر خواهر شوهر عمه ) اسهال شده بود که ویروسش به شما هم منتقل شد . بعد از دهه محرم مریض داری ما شروع شد ، خیلی بی حال بودی مامانی اصلا هم غذا نمیخوردی . آبریزش بینی داشتی و کلا از غذا افتاده بودی . بردیمت دکتر و آقای دکتر گفت سینه و گلوش صافه صافه . هیچ دارویی نمیخواد . ویروس فقط به دستگاه گوارشش آسیب زده فقط دیفن و استامینوفن داد . وقتی به آقای دکتر گفتم غذا نمیخوره و میتونم سرلاک بهش بدم گفت آره خیلی هم خوبه . واسه ت گرفتیم ولی اصلا دوست نداری . یه سر شیشه داری که پاره ش کردی غذاهایی رو که نمیخوری یه خرده رقیقش میکنم میزیم توش تا تهش میخوری . فزنی ، شیر برنج همه رو اینجوری میخوری نفسم .
سرفه هات ادامه داشت ولی اسهالت خوب شد . به کمک چهار تخم سرفه هات هم خوب شد و خداروشکر غذاخوردنت هم بهتر شده عاش ماکرونی و عدس پلویی . سیب زمینی سرخ کرده هم خیلی خوب میخوری .
دوست داری همیشه کنارت بشینم وقی هستم خیلی خوب با عروسکات بازی میکنی ولی به محض اینکه از کنارت برم جیغ میزنی ، گریه میکنی و میای پاهام رو میچسبی و دوباره برمیگردیم سر خونه اول
از پیشرفت هات بگم که از اول نه ماهگی وقتی بخاری رو شناختی فقط نگاهش میکنی و میگی داخ
18 آبان وقی 9 ماه و 10 روزه بودی اولین قدم رو به تنهایی برداشتی .سه روز بعدش یعنی 21م بعد از دوقدم افتادی و 24م 6-7 قدم رو اومدی حالا هم که واسه خودت خانومی شدی سه متری راه میری ، اینقده با احتیاط گام برمیداری که نگو کلی هم ذوق میکنی و واسه خودت دست میزنی و ما رو نگاه میکنی .روز جمعه وقتی آخرین روز از ده ماهگیت رو پشت سر میذاشتی به تنهایی و بدون کمک کسی از وسط اتاق رو.ی دوپا وایستادی و شروع کردی به راه رفتن . الهی دورت بگردم

23م آبان تب خیلی بدی کردی تا صبح بیدار بودیم تا اینکه بالاخره تبت اومد پایین . بعد اون روز خیلی منتظر سومین دندونت بودم ولی نمی اومد تا اینکه 29 آبان وقتی 9 ماه و 21 روزه بودی سومین مروارید خوشگلت هم در اومد.و چهارمین مروارید نازت چهارشنبه 5 آذر در 9 ماه و 27 روزگیت مهمون اون لثه های قشنگت شد .
چند وقته که هر وقت میخوای بابایی رو صدا کنی میگی بَبی جالبه به منم میگی اَبی
عروسک هات رو خیلی خوب میشناسی و هرکدوم رو که ازت بخواهیم سریع نگاهش میکنی و میری سراغش
یه روز رفته بودم حموم وقتی اومدم دیدم بابایی اسم یکی از عروسک هات رو گذاشته خاتون !!!!!!!!!!!!!!
گفتم همه بچه ها خ رو از همه دیرتر یاد میگیرن یه اسم آسون تر میذاشتی خب .
جالبه هیچکدوم از عروسکات رو به اسم صدا نمیزنی ولی خاتون همچین صدامیکنی که بیا و ببین . الهی قربونت برم به خاتون میگی خخخخخااااااااااااااا
اینم یه عکس ناز از عروسک من با عروسکاش.

به ترتیب از سمت آقا گاوه : گاوی-شادی-قورقوری-حسن کچل-نازی که بغل خودته-اسکندر-گلنار-خاتون
جمعه بهت یاد دادم که ببعی میگه ب َ ب َ خیلی زود یا گرفتی و هر وقت ازت میپرسم مامانی ببعی چی میگه خیلی ناز میگی ب َ ب َ
دس دسی رو هم خیلی دوس داری و هروقت یه آهنگی پخش میشه من و بابایی رو نگاه میکنی و میگی
د َ د َ
اینم یه عکس داغ از دیشب که داری غذا میخوری ، ولی بعد از غذا خوردن مستقیم رفتیم توی حموم

هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 10 ماه سن دارد :.
عکس های هلیا و پاییز در ادامه مطلب



هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 9 ماه و 15 روز سن دارد :.


هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 9 ماه و 22 روز سن دارد :.
من و بابایی عاشق این عکس آخری هستیم نفسم . یه برنامه تلویزیونی هست به نام بعضی ها . اون روز گفت از خندیدنتون واسه مون عکس بفرستین تا واسه تیتراژ برنامه استفاده کنیم .ما هم اینو فرستادیم
راستی گلم ژاکتت رو خودم بافتم ، از بس هوا سرده همیشه تنته ، چه توی خونه چه بیرون . دوستایی که بافتنی بلدین قسمت بالاش رو دندان موشی کار کردم پایینش رو پنجه کلاغی
خدا رو شکر بالاخره این پست هم تموم شد بابایی که از سر کار برگرده و ببینه کلی ذوق میکنه ، چند وقته میگه چرا وب دخترم رو به روز نمیکنی . تا الآن 5 بار به این مرحله رسیدم و هربار هم موزیلا قاطی کرد و مجبور شدم صفحه رو ببندم تا اینکه دیشب کلا قاطی کرده بود تا ساعت یک هم بیدار بودم ولی نشد ، بابایی امرو.ز قبل از اینکه بره سرکار واسه مون درست کرد. مرسیییییییییییییییییییی بابایی.
این چرکنویس هم فعال و غیر فعالش هیچ فرقی نمیکنه هیچچی توش نیست.


ده ماهگی قند عسلم 







