***هلیا جون ، نفس مامان و بابا***
  • هلياي نازنفس مامان و بابا
  • ***هلیا جون ، نفس مامان و بابا***

     

    سلام مامانای گل

    چند وقته در کنار کار های روزمره ، کار های نمدی هم انجام میدم . خوشحال میشم به وبلاگم سربزنین .

    www.namad.mihanblog

    و خوشحال میشم در اینستاگرام هم ما رو فالو کنید.

    https://instagram.com/_u/doondoonak1/

    در تلگرام و واتس آپ هم در خدمتتون هستم @doondoonak 

     

    ولینک کانال تلگرامه دوندونک

    Telegram.me/doondoonak1

    واسه دوستای نی نی وبلاگی مون تخفیف ویژه داریم

    [ جمعه 25 / 10 / 1394 ] [ 14:18 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
    هلیا جونم خانوم شده

    سلام و صد سلام به دوست های خوب خوبم و شرمنده به خاطر این وقفه طولانی

    دلم واسه تک تکتون تنگ شده . تا جایی که تونستم بهتون سر زدم ولی بازم شرمنده همتون هستم ، علت این وقفه کاریه که جدیدا شروع کردم . چندوقتی بود که دوست داشتم یه کار جدید انجام بدم تا این که با نمد و کارهای نمدی آشنا شدم . و  چند وقتی رو صرف یاد گرفتن کردم و حالا خیلی خوب به کار مسلط شدم . خوشحال میشم اگه کاری باشه کمکتون کنم .تووی پست ثابت وبلاگ هلیا راههای ارتباطیم رو نوشتم .

    از هلیا بگم که خییییییییلی خانوووم شده ، الآن دیگه همه چی رو میگه .هر چی بهش میگیم رو تکرار میکنه ، عاشق کتابه ، ولی باید عکس های کتاب رو واسه شتعریف کنیم نه اینکه داستانش رو بخونیم .

    4 تا دندون کرسی هلیا در اومده . و جمعا 12 تا دندون داره .

    اواخر ماه رمضون بود که موهاش رو کوتاه کردم و خیلی ناز شده .

    به برکت ماه مبارک غذا خوردن هلیا خیلی بهتر شده الآن دیگه خودش پیشنهاد میده که پلو میخوام .

    هفته دیگه باید واکسن 18 ماهگیش رو بزنه .

    خیلی بهم وابسته ست و هیچ جا بدون من نمیره . علاقه ش به شیر خوردن هم زیاد شده .

    و حالا یه سلام گرم و تابستونی به دخمل یکی یه دونه خودم که الآن غرق خوابه و من اومدم تا وبلاگش رو آپ کنم .

    الهی قربونت برم عزیزم . این چندوقت حسابی بازیگوش شدی . هرچی من جمع و جور میکنم تو پشت سرم دوباره میریزی .

    خیلی چیزا رو درست تلفظ میکنی ، تا جایی که یادم بیاد مینویسم برات .

    عزیز :عزیز

    بابابزرگ :بابوزو

    دایی :دایی

    مرتضی :متِتا

    خاله :خاله

    محمد امین :مَمَ مین

    مادرجون :ماجوجو

    امیرمحمد:اَم مَمَد

    محیا : مَیا

    صدرا:صدرا

    مرتضی علی :مُتَلی

    عمو و عمه رو درست میگی

    عباس :عبیز

    پارچه :پارچه

    بعضی وقتا به تقلید از من توو خونه بابایی رو ، عزیز صدا میزنیخندونک

    و خیلی چیزای دیگه

    هر وقت آب میخوری باید به گل های توو خونه هم آب بدی ، عاشق گل و گیاهی عزیزم

    ان شاا... پست بعدی با عکس های هلیا میام بای بای

     

    [ سه شنبه 30 / 4 / 1394 ] [ 15:28 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : پیشرفت های نازدونه ی مامانی] [ ]
    فروردین خود را اینگونه گذراندیم

    سلام به قند عسلم ، به یکی یه دونه خودم .الهی قربونت برم عزیییییییزم

    به خدا اینقد میخوامت که نگو . مامانی رو ببخش که بازم تنبلی کرد و نیومد واسه ت از روزای قشنگ باهم بودنمون بنویسه .

    یه سلام گرم و بهاری هم به دوستای گلم ، ایشاا... که سال خوبی  داشته باشین و به هرچی که آرزوشو کردین برسینمحبت

    خب بریم سراغ خاطرات دخملی :

    عزیزم اول بگم سال تحویل بیدار بودی و سال 94 رو در کنار هم تحویل کردیم . ساعت های 11 شب بود که یه خردده خوابیدی و ساعت1 بیدار شدی وقتی که دیگه نخوابوندمت یه ذوقی کردی که نگو .

    این عکس واسه بعد از سال تحویله که داری سال نو رو با خوردن شکلات شروع میکنی

    اینم یه عکس سلفی که هلیا از خودش گرفته ، عکاسه دخترم بغل

    هلیا در حال نگریستن به ماهی های سفره .امسال از ترس اینکه به وسایل سفره هفت سین دست بزنی و خراب کنی ، یه سفره کوچیک و داخل یه سینی چیدم که اگه اجازه ندادی به یه جای دور از دسترس منتقل کنم ولی خدا رو شکر فقط نگااه میکردی.

    هرکس می اومد خونه مون میگفت : هلیا دست نمیزنه ؟ وقتی میگفتم نه ، کلی تعجب میکردند.

     

    یه روز که هوا خیلی خوب بود به همراه بابایی رفتیم روستای الازمن (alazman)و چند تا عکس گرفتیم خیلی قشنگ شدن

    ویه روز دیگه تووی پارک

     

    دختر قشنگم خاله اینا عید واسه مسافرت رفته بودن کاشان ، اینا رو واسه فاطمه زهرا خریده بودن . وقتی پوشیده بودی انقد ناز شده بودی که نگو

    سفارش کردم هر کی رفت اون طرفا واسه ت بخره

    هلیا جون

    و روز سیزده بدر ، هلیا نفس و مهراد جوجو در حال پفیلا خوردن

    هلیا جون

    مامانی امسال دایی شون نیمه دوم عید اومدن اینجا تا چهاردهم بودن . با مهراد خیلی خوب ارتباط برقرار کردی و با هم باز میکردین . اگه یه لحظه کنارت نبود اینجوری دنبالش میگشتی و صداش میکردی . راستی گفتم صداش میکردی یادم اومد بگم ، دیگه تقریبا هرچی که بهت بگیم تو هم میگی ولی نه دقیقا همون کلمه رو ولی یه چیزی میگی که ما میفهمیم منظورت چیه . بیشتر کلمه ها رو هم مثل خودش ادا میکنی . ان شاا... یه پست مینویسم و تکام حرفات رو مینویسم

    هلیا جون

    عزیز دلم اولین دندون کرسی ت  11 فروردین در اومد .بالا سمت راست دهانت و دومیش هم 15 فروردین بالا سمت چپ.خیلی اذیت شدی خیلی.انقد غصه خوردم تا در اومدن غمگین مواظبشون باش عزیزم

    یه دونه مسواک انگشتی هم واسه خریدم تا دندونات رو مسواک کنم وقتی دارم مسواک میزنم ازم و میگیری و دوتا انگشتات رو میذاری اخلش و خودت مسواک میزنی .

    از شیر خوردنت بگم که خیلی وابسته شدی ، یه جوری شیر میخوری که اصلا نمیتونم بین جمع بهت شیر بدم . دیگه اینا رو باید خصوصی به بگم

    یه سری عکس دیگه هم هست که واسه ت بذارم ولی هرکاری میکنم فلش باز نمیشه . فعلا تا این پست پاک نشده ثبتش میکنم تا بعدا اون عکسای خوشگت رو هم واسه بذارم

    [ شنبه 29 / 1 / 1394 ] [ 12:35 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
    چیزی به تحویل سال 1394 نمونده

    سلام قند عسلم،شرمنده تم مامانی که اینقد طول کشید تا واسه ت مطلب بذارم.

    این یک ماه حسابی سرم شلوغ بود، خونه تکونی، خرید،مهمونی و...

    شما هم که حسابی وروجک شدی، هرجا میرم دنبالم میای،من هر چی جمع و جور میکنم شما پشت سرم همه رو بهم میریزی. 

    الآن هم با موبایل واسه ت مطلب میذارم،چون اصلا فرصت پای کامپیوتر نشستن رو ندارم.

    شما هم شیر خوردی و خوابیدی.

    عروسکم امسال دومین سالیه که بهار رو در کنار شما جشن میگیریم، خیلی خوشحالم گلم. تحویل سال 94 نیمه شبه، بعید میدونم بیدار باشی.واسه همین الآن بوسیدمت و پیشاپیش سال نو رو بهت تبریک گفتم.ایشاا... سال خوبی واسه همه باشه و هیچ کس گرفتاری ای تووی این سال نداشته باشه.

    دوست جونیای گلم،پیشاپیش سال نو همه تون مبارک. ایشاا... سال خوبی داشته باشین و به همه آرزو های ریز و درشتتون برسین

    بووووووووووووس واسه همه دوستای گلم


    [ جمعه 29 / 12 / 1393 ] [ 23:10 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
    و این روز تکرار نمیشود

     

    .: هلیا جون ، نفس مامان و بابا تا این لحظه ، 1 سال و 1 ماه و 1 روز سن دارد :

    چه روز قشنگی،مبارکت باشه عسلممممممممممممممممم ماچ

    [ شنبه 9 / 12 / 1393 ] [ 22:59 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
    واژه نامه هلیا جونم

    قند عسلم ، سلام

    سلام به روی ماهت 

    امروز اومدم تا یه سری از گلمه هایی که میگی رو واسه ت بنویسم .البته بگم هر چیزی که بهت میگیم که تکرار کنی چنتا حرف ازش برمیداری و به هم میچسبونی و میگی که همین قدر هم کافیه واسه اینکه  من و بابایی بخوریمت

    و اینم سری اول لغاتت:

    نازی: نا بعضی وقتا هم نانا

    دماغ:دَبّاخ

    خاله :خا

    محمد امین : مَمَد

    آبجی فاطمه (دختر دایی):اَب

    آب:آب

    نای نای:اشاره میکنی به سی دی و میگی نای نای

    بغل :بَبَل

    تلفن:اَلو

    وقتی هوس بیرون رفتن میکنی:دَدَر

    نماز:نَما

    وقتی بهت میگم هلیا بریم بابا رو بخوریم : دهنت رو باز میکنی و میگی هَمممممممممممممممممممممم

    وقتی بهت میگم بیام هلیا رو بخورم : میگی نَََ

    جاروبرقی : بَرخ

    پرچم ایران : پَر

    وقتی میخوای نازی رو بخوابونی بهش میگی : بخواب

    چیزی هم بخوای بهش بدی بخوره میگی : بخخور

    شب بخیر :شَبِخِ

    حلوا :حَبّا

    تُپُل (قمبل مبارک ) : تُپََّل

    تخم مرخ : تُبخ

    بوس و گاز رو هم یاد داری و هر دو رو میشناسی وقتایی که بازی میکنی و گاز میگیری بهت میگم گاز نه بوس کن غش میکنی از خنده ولی بازم گاز میگیری سکوت

    اینم چند تا عکس از هلیا گلی :

    هلیا جونم خسته از راهپیمایی 22 بهمن برگشته خونه ،نه نه خودش راه نرفته ،  طفلی دخترم خسته شد بس که تووی بغل باباش بود خندونک

    هلیا جون

    این روزا فانتزی دخترم اینه که بره روی میز بشینه و از اونجا تی وی تماشا کنه ، یار شفیقش هم همه جا باید باشه .

    هلیا جون

    و یهو نازی افتاد و شما هم در پی نازی ، شرمنده مامانی شکار لحظه ها بود واسه ت گذاشتم . البته اینم بگم وقتی از جایی میفتی که البته کم پیش میاد اصلا گریه نمیکنی مگه اینکه خیلی دردت بگیره

     و در آخر اینکه هلیا در مسابقه کودک خوشتیپ من در نی نی سایت شرکت کرده ، خوشحال میشم بهش رای بدین

    اینم از لینک عکس هلیا :

    http://photo.ninisite.com/Showphoto.aspx?vid=2015021703315506253

     

     

    [ دوشنبه 27 / 11 / 1393 ] [ 16:33 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : پیشرفت های نازدونه ی مامانی] [ ]
    صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد